تبليغاتX
دل نوشته های آفتابی

دل نوشته های آفتابی

مجموعه اشعار
بهارانه ي عشق

تو بلبل عيشي و منم لانه  ي تو

اين  منحني  وجود من خانه ي تو  

تو حاصل ضرب  تيك تاك  دل من

 من مشتقي  ا ز  تابع  سامانه ي  تو

صد بار اگر جذر بگيري از عشق

حاصل بشود    اين دل ديوانه ي تو

از صورت  خودكسر نكن  رونق را

شوريست شنديدني  بهارانه ي تو

مجهول  ترين   معادله معلومست

در  مكتب عشق بي قرارانه  ي   تو   

 يك ضلع مثلث تو " محنت" يارست

 اين  قول  شريفست     به  شكرانه ي   تو

+نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعتتوسط علی خدادادی کریموند |
بهار

صبحت پرعطر یاس وشب بوبادا


بالای ســــــــرت باد غزل گو بادا


نجوای تو تا هست ، دم وبازدمی


با بوی خــــوش بهار همسو بادا

------------------------------------------------------------------------------------- 

  "يا علي "                                     

 

گوش کن تاراز

ناله ای انگار دارد

 می کشد پر

گوش کن!

این صدای سوزناک کبک  خوشخوان تو  نیست؟

به گمانم باید

خبری باشد نه!

نکند مزدوری

نظر چپ دارد

به تو و مردم ایل؟

هی! ببین اینجا را

می رمد گله ی اولاد کریم

از لب چشمه ی سرد

بیم دارم

 سایه ی شوم کسی، کرکس وار

بر سر "چه سوزه"

دل به فرصت داده باشد!

آی تاراز

هم قطارت "زرده" را

بی خبر مگذار تو

آی زرده

آی تاراز

شاهدان بختیاری

خوب می دانید

خون دل ها خورده اند اجداد مان

تا به پیشانی نشاندند

این نگین تابناک

آری آری

 بهتر از هر کس شما می بینید

که دلا می زاید

شیرمردان به کرور

پشت هر ناله ی شیرین

منتظر باشید پس

چند کل تا یا علی

بیشتر فاصله نیست!

چند کل تا یا علی

بیشتر فاصله نیست!

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعتتوسط علی خدادادی کریموند |
خاك
به اميد روزي كه خاك از سرمان دست بردارد!

عيـد آمد و خاك بر سرِ ماست هنوز

جاي گل و سبزه خاك بر پاست هنوز

 

صد بـــــار اگر، خانه تكاني بكنيم

از نو اثر خـــــاك هويداست هنوز

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعتتوسط علی خدادادی کریموند |
به ياد دوست

من يادِ خوشِ يار به دنيا ندهم

لبخند خوشش به مُلكِ دارا ندهم

گر ياد كند يا نكند تا هستم

يك تار مُوَش به جاي دنيا ندهم

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعتتوسط علی خدادادی کریموند |
سيب
سیب که می رسد

شاخه جلودارش نیست

کمی صبر

 اگر می کرد،آدم

نه من اینجا بودم حالا

 نه تو!

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعتتوسط علی خدادادی کریموند |
سیب دو پهلو دارد
گاه،

چیدن یک سیب آسمانی

هبوط می آفریند

و گاه،

سقوط یک سیبِ زمینی

به اوج می رساند

آدم را!

حواسمان باشد

سیب دو پهلو دارد!

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعتتوسط علی خدادادی کریموند |
يادي از كتاب درسي دوران كودكي ام
1

یادش بخیر!

حسنک کجایی؟

دیر وقت است،

تلنگری جسور

خاطراتِ گنگ

                 کودکی ام را

بر صفحه ی سفید کاغذ

سُر می دهد.

2

دیر وقتی است،

بغضِ دلتنگی

گونه ی سیاه مشق های پیرم را

آرام و بی ترانه!

می شِکند.

3

افسوس

 دیگر

فقط چوپانِ دروغگوی کتابِ دوم

دروغ نمی گوید!

سالهاست

روی سیاهش را

راستگویان معاصر!

سفیدِ سفید کرده اند.

آه، دیگر باران بر سر بامِ خانه ی ما

با ترانه نمی بارد،

 

و کسی

شعرِ:

" میهنِ خویش را کنیم آباد "  را

از بر

 نمی خواند!

حسنک کجایی؟!حسنک کجایی؟!

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعتتوسط علی خدادادی کریموند |
رباعي

تو نقطه ی ثقل مــــــــــــــوج افکار منی

هر جا بپـــــــــــــــرم ، سوی توام آمدنی

هر چند زمــــــــــــــانه تلخ تلخ است مرا

دل خوش بکنم به تو که شیـرین دهنی!

+نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعتتوسط علی خدادادی کریموند |
رباعی

بر بام زمین نفس کشیدن سخت است

از ذهن تو ناگهان پریدن سخت است

من عاشق آن نفس نفس های تــوام

آواز تـــو از دور شنیدن سخت است

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعتتوسط علی خدادادی کریموند |
رویا

بر گرده ی ماه می نشینـــــــــــم گاهی

یک خوشه از آسمان بچینـــــــم گاهی

رویای مرا کاش پریشـــــــــــان نکنند

آن لحظه ی خوش که این چنینم گاهی

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعتتوسط علی خدادادی کریموند |
غم
نخندی تو هلاکـــــــت می کند غم

 گلی،از سینه چاکت می کند غم

در آور از بغــــــــل زانوی غم را

مشو غافل که خاکــت می کند غم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعتتوسط علی خدادادی کریموند |
روبروی باد
روبروی باد

گشاده دهان

پاکت خالی گچ

می رقصد

به آوازی موهوم

شبیه یک هول

و چه تلخ

جا نهاده ایم

- پایی را

که با ما

برنمی گردد -

از شهر مرده ها.
+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعتتوسط علی خدادادی کریموند |
دلتنگی
            

آسمان دلتنــــگ و من دلتنــــگ تر

بــــــــوم رؤیاهای ما ، از اشک تر

 

آســمان در ســـــــــوگ روی آفتاب

من از آن عمری که طی شد بی خبر

 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعتتوسط علی خدادادی کریموند |
دشمنی تا کی حواله می کنی؟

         این چه آیینی است هر دم آه وناله می کنی

کاغذ احســـاس من را ، هی مچاله می کنی

 

در نهادم هیچ ننهاد آفزیـــــــــــننده ی عشق

کینه تــوزی،دشمنی تا کی حواله می کنی؟

 

 

راه کج خلقـــــی  تو آخر به ترکستان رسد

بس که باغ سبز سینـه،سرخ لاله می کنی

 

سنگدل! آرامش از تومی شود مهجور، تا

اشـتباه این و آن را ،  صد رساله می کنی

 

زندگی یک پلک هست ومرگ هم پلکی دگر

ارزشــــی دارد دلــــی میدان ژاله می کنی!

 

چند گامی بیشــــــــتر، مهلـت ندارد تا لحــد

آخر عمــری ، دل "محنت"،چرا له می کنی

 

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعتتوسط علی خدادادی کریموند |
بهار
تا غــــــــزل از بام چشمــــــت  می پرد بالا بهار

منّتــــــــی بر ما  ندارد،  طبــــــع خوش لالا بهار


تا جدا از تو بمانــــم  می شــود تقطیــــــع، دل

می کشـــــد آخر مــــــــرا فردا و پس فردا بهار


می زند وحشی خیالی، گاهگاهـــی بــــر سرم

ترسم  از  روزیست رسوایم کند  رســـــوا بهار


ساخت معمار خرد، از خشـــت ها، دیـــــــوارها

عشق تو ویران اگر کردش مکـــن حاشــــا بهار


برگ و بار ترد احساسم خزان بشکستـه است

من تو را خواهم! همین حالا، همیــن حـالا بهار


در ردیف شعر "محنت" خوش نشینــــد نام تو

تا غزل، از بام چشــمت می پـــــرد بالا بهــــار

+نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعتتوسط علی خدادادی کریموند |
لک زد دلم برای یک گام عاشــــــــقانه

 

آرامشم به هم ریخت،از دست این زمانه

الطاف تو کجا رفت ، ای لطـف بی کرانه!

 

دارد قرار ، ماهی ؟ درحوض  کوچـک دل

تا شرشر سـرم هست ، ازهرطرف روانه؟

 

یادش بخیر! وقتی ،باشوق بی حـد وحصر

باران کودکی داشت  هرصبح و شب ترانه

 

ما را  چه  شد خدایا! غافل مشــو تو از  ما

ما جز  تو  کس  نداریم ، در این خراب خانه

 

اینجا  که  روزگاری  فرهاد  و خسروی بود

لک  زد  دلم   برای  یک   گام   عاشــــقانه

 

"محنت"که هست درصبر،تمثیل بی مثالی

از دست این  زمانه، از سر  کشـــــد زبانه


 

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعتتوسط علی خدادادی کریموند |
باورم کن!



باورم کن!  

راست می گویم

کله قندی شاهد است

باورت نیست بپرس

هست میمک را هنوز

روزی از تقویم خون آلود جنگ

در غروبی سرد و تاریک

آسمان از دود ناپیدا و گم           

روشنی بخشیده بود

به شبِ دراز قامت

لامپ های عمر کوتاهِ  منورها

در سکوتی مرگبار،

جمله ای با لحن تند سرزنش

بر سرم کوباند یک سرگرد پیر

که جوانی از کفش بگریخته بود:

آن یکی انگشت دستت کو پسر؟

تو چرا اینجایی؟

تو معافی نگرفتی احمق؟

خوب یادم هست

گفته بودم

ماشه را با دست راست

می چکانند نه چپ!

ونهیبم داد باز:

از زمین بردار زود

جسم تیزی و بزن

روی انگشتت خراش

و بپر تا پشت خط

تا نبازی تو جوانی

در قمار زندگی!

تن ندادم به زبانش

و نکردم خالی

پشت میمک

به دروغی

و حالا می فهمم

که چه رازی داشت در دل

و کجا را می دید

دوربین دوربرد چشمهایش!

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعتتوسط علی خدادادی کریموند |
سرباز منقضی

1

سرباز منقضی!

نه تواز يادم رفته ای و

 نه آن مين لعنتی!

و نه هراس هولناک رسيدن به ته خط،

با آن دل تپيد ن های گر گرفته ومايوس.

2

رنجم می دهد هنوز

معنای نبودن

در صدای سرد و تاريک ميمک

که موج می زد و می جهيد

از نگاه بهت زده ات

چیزی شبيه به آرزوی ماندن!

3

دريغا!

ماندنت را

 تدبيری نبود،

انالله وانا اليه راجعون.

4

دستور نظامی

بغض ترکيده ام را بلعيد

و فقط ميمک می دانست

چه عبور سهمناکی از ثانيه ها را

تجربه می کردم.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعتتوسط علی خدادادی کریموند |
اگر پروانه بینــــــــــــــــم

من آن شمع چکیـــــــــــــده بر زمینـــــــــــــــــــم

به پا خیــــــــــــزم اگر پروانه بینـــــــــــــــــــــم



به چشم من خدا عشق است و عشق است

که بت بیـــــــــرون کشیــــــد از آستیـــــــــــنم



جهــــــــــــان صد بار اگر تکــــــــــــــــــرار گردد

مبـــــــــادم جان اگر غیـــــــــــــرت گزیــــــــــنم



همه صحــــــــــــرا روند و گل بچینـــــــــــــــــند

من امـــــــــــا تا ابد پیشـــــــــــــت نشیــــــــــنم



مثالــــــــــت در وفـــــــــا داری بمــــــــــــــــــــاند

دمـــــــــــادم از پی ات صد آفریـــــــــــــــــــــنم



سر پیـــــــــــری جوان شد بخـــــــــــت محــنت

عصا بشــــــــــــکن که من پــــــــــای آهنیـــــنم

+نوشته شده در دوشنبه هشتم آذر 1389ساعتتوسط علی خدادادی کریموند |
باران دبستان

 

1

باز، بارانِ دبستان

آن سرودِ نازگیلان!

بر لبم جاریست امروز

گرچه بارانی نبارد آسمان!

 2

دیر وقتی ست

مانده ام در حسرتِ یک عشق پاک

بوسه ی شیرین باران

بر لب تشنه ی خاک!

 

 

3

 

آسمان را

گاه،

ابر هست و باد نیست!

گاهگاهی،

می وزد بادی ،ولی ابری نیست!

باد ، با ابری اگر یکرنگ بود ،

باز بارانِ دبستان

با ترانه می چکید از آسمان!

 

 

 

4

 

جوی آبی هست اگر،

باز، در جایی روان،

بغض خیسِ دلِ تنهای من است

نیست باران،نیست باران!

 

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعتتوسط علی خدادادی کریموند |
کتاب خاطرات

به یـــاد  روزهای با تــــــــو بـــــودن

کـــــنار  هم، شـبی، لختی غنودن

دمـــــــی آسوده از  بازی تــکـــــرار

به بام  عاشقی بالــــــی گشــودن

رهـــــــا در آسمان با  ماه و پرویــن

به داس عاشقی  عیــــشی درودن

در آن خاموشـــی  طوفــــــــان آرام

سکوت شب به  گوش دل شنـودن

میان خنـــــــــده و گریـه، رخ از هم

به صـوت  هه هه و هق هق ربودن

به یاد لحظـــــه های  تلخ و شیرین

حدیث  عاشقی ها را ســــــــرودن

کتاب خاطراتم  می زنم بـــــــــــرگ

که کاچی  بهتر ار هیچی نـــــبودن

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعتتوسط علی خدادادی کریموند |
خاكستر بود

 دیریست

نی ناهنجاریها

واژگون آوایی

در سراپرده ی خاموش سخن

می نوازد یکریز!

وچه سوزناک

در گلو

می شکند بغض بنفش

و دلم می بارد

دانه های اندوه

سرد و خاموش

به خاکستر بود.

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعتتوسط علی خدادادی کریموند |
از سرم بردار دست

تا جنــــــون بردي مرا ، از سرم بردار دست

مي بـــري دل تا كجا ؟ از ســرم بردار دست

نو مكــن كهنه غمم ، بي خيالـــم شـــو ، برو

بـس كن اين فريـــادها ، از سرم بردار دست

ساده ام ساده بلي ، سـادگي ،جرم منست

نيست دمســــازم ريا ، از سرم بردار دسـت

يا بيـــــــا با مــن بـــزن ، تا تـــهِ عمــرم قدم

يا هميــــــــن حالا بيــــا از سر م بردار دست

سايـــه سنگين مي كني تا سبـك بيني مرا

مي روم تا ناکجا ، از سرم بردار دســت

در هواي گريه ها   ،چتر تو قلب منست

معـــدن جور و جفــــا ، از ســرم بردار دست

رنجِ توآسان كشد، صبـرِِ"محنت" ، بي وفا

نگســــلي زنجيرِ پا ، از ســــرم بردار دست

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعتتوسط علی خدادادی کریموند |
عاشــــــــــقِ پرواز

صخره تويي سنـــگ تويي خالي  از احساس تويي

 

سست تر از شيشــــه منم  ، خنجـــرِ الماس تويي

 

شعله ور از عشق منــم  بي خبـراز عشـــق تويي

 

غله ي احســــــاس منــم   ،   بر تنم آن داس تويي

 

پنجره ي   باز  منــم   ،   عاشــــــــــقِ   پرواز   منم

 

نرده ي  ديوار  تويي  ،  من ملَكـَـــــم   نــــاس تويي

 

منشآ  هر  قهـــــر  تويي   ،   باغِ پر از مهــــــر  منم

 

هندسه ي  درد  تويي  خط كـش  و مقيــــاس تويي

 

در  دل ِ شطرنجي  تو  كيـــــش   منم   مـــــات منم

 

در  ورقَِ  بــــــازيِ  دل   ،   دزد  تــــــك   آس   تويي

 

خســـــته   و  آواره  منـــم ، از  رمـــق  افتاده  منم

 

فارغ  از  احــــوالِ  من   و  يــــخ زده احساس  تويي
+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعتتوسط علی خدادادی کریموند |
عسرت

 

بردبار تر از هميشه،

 مي خواهمت !

حالا كه حلقه هاي نازک دلتنگي

دور از دستان كوتاه ما

سايه هاي دراز اندوه را

بر ديوار دل

ترسيم مي كنند !

+نوشته شده در یکشنبه دوم خرداد 1389ساعتتوسط علی خدادادی کریموند |
عشق و صداقت

بيا  از سر  delete  كن   فكر  بد را

كلاً format   بكن  از  دل حسد  را

                                بكن  عشق  و  صداقت  send to all

                                جهالت hack  كن  و add  كن خرد را
+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعتتوسط علی خدادادی کریموند |
ما آدم ها

مرورت كه مي كنم،

دهان به حسرت و آه

بازترين زاويه را

در ذهن مشبك و هندسي ام

مي لرزاند

مكدر و مرطوب.

كاش!

قبل از رفتن

لحظه اي دايره مي شد

منحني ناقص ما ،آدم ها!

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعتتوسط علی خدادادی کریموند |
کاشکی

كاشكي  من با  تــو باشم تـوي  قابي

 

يا  كه  تو  دريـــا شوي ، من  مرغ  آبي

 

كاش  بودي  فصـــل سـرد بي كسي ها

 

دست هاي     مهـربان    آفتـــــــابــــــي!

+نوشته شده در دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعتتوسط علی خدادادی کریموند |
فریب لحظه ها

گفتگوها   با  تو  دارم   ،   ای  غریب  لحظه  ها

روز هایم    نیم    قرنی   شد   فریب   لحظه ها

آنقدر   ناغافل    آمد    عمر    و   دارد   می رود

که هنوزم مات و مبهوتم   به   شیب   لحظه ها

کرده ایم   از   دل  رها   ما   بادکنک های   صفا

گوئیا   ترسیده    بودیم    از    نهیب    لحظه ها

دور و بر کم نیست چون لیلی ولی کو  همتی؟

نیست  مجنونی   که  افتد  در  لهیب   لحظه ها

ما   که  کامی  تر   نکردیم   از   شراب   زندگی

تو   منه   از   کف   شراب   ناشکیب   لحظه ها

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعتتوسط علی خدادادی کریموند |
مهتاب
 

بر خیز بیا بی تو مرا نیست بهار

                       بی روی چو مهتاب توام چیست قرار؟

دلتنگ تر از توده ی ابرم به بهار

                       برخیز  بیا    بی تو    مرا  نیست  قرار

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعتتوسط علی خدادادی کریموند |