تو بلبل عيشي و منم لانه ي تو
اين منحني وجود من خانه ي تو
تو حاصل ضرب تيك تاك دل من
من مشتقي ا ز تابع سامانه ي تو
صد بار اگر جذر بگيري از عشق
حاصل بشود اين دل ديوانه ي تو
از صورت خودكسر نكن رونق را
شوريست شنديدني بهارانه ي تو
مجهول ترين معادله معلومست
در مكتب عشق بي قرارانه ي تو
يك ضلع مثلث تو " محنت" يارست
اين قول شريفست به شكرانه ي تو
صبحت پرعطر یاس وشب بوبادا
بالای ســــــــرت باد غزل گو بادا
نجوای تو تا هست ، دم وبازدمی
با بوی خــــوش بهار همسو بادا
-------------------------------------------------------------------------------------
"يا علي "
گوش کن تاراز
ناله ای انگار دارد
می کشد پر
گوش کن!
این صدای سوزناک کبک خوشخوان تو نیست؟
به گمانم باید
خبری باشد نه!
نکند مزدوری
نظر چپ دارد
به تو و مردم ایل؟
هی! ببین اینجا را
می رمد گله ی اولاد کریم
از لب چشمه ی سرد
بیم دارم
سایه ی شوم کسی، کرکس وار
بر سر "چه سوزه"
دل به فرصت داده باشد!
آی تاراز
هم قطارت "زرده" را
بی خبر مگذار تو
آی زرده
آی تاراز
شاهدان بختیاری
خوب می دانید
خون دل ها خورده اند اجداد مان
تا به پیشانی نشاندند
این نگین تابناک
آری آری
بهتر از هر کس شما می بینید
که دلا می زاید
شیرمردان به کرور
پشت هر ناله ی شیرین
منتظر باشید پس
چند کل تا یا علی
بیشتر فاصله نیست!
چند کل تا یا علی
بیشتر فاصله نیست!
عيـد آمد و خاك بر سرِ ماست هنوز
جاي گل و سبزه خاك بر پاست هنوز
صد بـــــار اگر، خانه تكاني بكنيم
از نو اثر خـــــاك هويداست هنوز
من يادِ خوشِ يار به دنيا ندهم
لبخند خوشش به مُلكِ دارا ندهم
گر ياد كند يا نكند تا هستم
يك تار مُوَش به جاي دنيا ندهم
شاخه جلودارش نیست
کمی صبر
اگر می کرد،آدم
نه من اینجا بودم حالا
نه تو!
چیدن یک سیب آسمانی
هبوط می آفریند
و گاه،
سقوط یک سیبِ زمینی
به اوج می رساند
آدم را!
حواسمان باشد
سیب دو پهلو دارد!
یادش بخیر!
حسنک کجایی؟
دیر وقت است،
تلنگری جسور
خاطراتِ گنگ
کودکی ام را
بر صفحه ی سفید کاغذ
سُر می دهد.
2
دیر وقتی است،
بغضِ دلتنگی
گونه ی سیاه مشق های پیرم را
آرام و بی ترانه!
می شِکند.
3
افسوس
دیگر
فقط چوپانِ دروغگوی کتابِ دوم
دروغ نمی گوید!
سالهاست
روی سیاهش را
راستگویان معاصر!
سفیدِ سفید کرده اند.
آه، دیگر باران بر سر بامِ خانه ی ما
با ترانه نمی بارد،
و کسی
شعرِ:
" میهنِ خویش را کنیم آباد " را
از بر
نمی خواند!
حسنک کجایی؟!حسنک کجایی؟!
تو نقطه ی ثقل مــــــــــــــوج افکار منی
هر جا بپـــــــــــــــرم ، سوی توام آمدنی
هر چند زمــــــــــــــانه تلخ تلخ است مرا
دل خوش بکنم به تو که شیـرین دهنی!
بر بام زمین نفس کشیدن سخت است
از ذهن تو ناگهان پریدن سخت است
من عاشق آن نفس نفس های تــوام
آواز تـــو از دور شنیدن سخت است
بر گرده ی ماه می نشینـــــــــــم گاهی
یک خوشه از آسمان بچینـــــــم گاهی
رویای مرا کاش پریشـــــــــــان نکنند
آن لحظه ی خوش که این چنینم گاهی
گلی،از سینه چاکت می کند غم
در آور از بغــــــــل زانوی غم را
مشو غافل که خاکــت می کند غم
گشاده دهان
پاکت خالی گچ
می رقصد
به آوازی موهوم
شبیه یک هول
و چه تلخ
جا نهاده ایم
- پایی را
که با ما
برنمی گردد -
از شهر مرده ها.آسمان دلتنــــگ و من دلتنــــگ تر
بــــــــوم رؤیاهای ما ، از اشک تر
آســمان در ســـــــــوگ روی آفتاب
من از آن عمری که طی شد بی خبر
این چه آیینی است هر دم آه وناله می کنی
کاغذ احســـاس من را ، هی مچاله می کنی
در نهادم هیچ ننهاد آفزیـــــــــــننده ی عشق
کینه تــوزی،دشمنی تا کی حواله می کنی؟
راه کج خلقـــــی تو آخر به ترکستان رسد
بس که باغ سبز سینـه،سرخ لاله می کنی
سنگدل! آرامش از تومی شود مهجور، تا
اشـتباه این و آن را ، صد رساله می کنی
زندگی یک پلک هست ومرگ هم پلکی دگر
ارزشــــی دارد دلــــی میدان ژاله می کنی!
چند گامی بیشــــــــتر، مهلـت ندارد تا لحــد
آخر عمــری ، دل "محنت"،چرا له می کنی
منّتــــــــی بر ما ندارد، طبــــــع خوش لالا بهار
تا جدا از تو بمانــــم می شــود تقطیــــــع، دل
می کشـــــد آخر مــــــــرا فردا و پس فردا بهار
می زند وحشی خیالی، گاهگاهـــی بــــر سرم
ترسم از روزیست رسوایم کند رســـــوا بهار
ساخت معمار خرد، از خشـــت ها، دیـــــــوارها
عشق تو ویران اگر کردش مکـــن حاشــــا بهار
برگ و بار ترد احساسم خزان بشکستـه است
من تو را خواهم! همین حالا، همیــن حـالا بهار
در ردیف شعر "محنت" خوش نشینــــد نام تو
تا غزل، از بام چشــمت می پـــــرد بالا بهــــار
آرامشم به هم ریخت،از دست این زمانه
الطاف تو کجا رفت ، ای لطـف بی کرانه!
دارد قرار ، ماهی ؟ درحوض کوچـک دل
تا شرشر سـرم هست ، ازهرطرف روانه؟
یادش بخیر! وقتی ،باشوق بی حـد وحصر
باران کودکی داشت هرصبح و شب ترانه
ما را چه شد خدایا! غافل مشــو تو از ما
ما جز تو کس نداریم ، در این خراب خانه
اینجا که روزگاری فرهاد و خسروی بود
لک زد دلم برای یک گام عاشــــقانه
"محنت"که هست درصبر،تمثیل بی مثالی
از دست این زمانه، از سر کشـــــد زبانه
باورم کن!
راست می گویم
کله قندی شاهد است
باورت نیست بپرس
هست میمک را هنوز
روزی از تقویم خون آلود جنگ
در غروبی سرد و تاریک
آسمان از دود ناپیدا و گم
روشنی بخشیده بود
به شبِ دراز قامت
لامپ های عمر کوتاهِ منورها
در سکوتی مرگبار،
جمله ای با لحن تند سرزنش
بر سرم کوباند یک سرگرد پیر
که جوانی از کفش بگریخته بود:
آن یکی انگشت دستت کو پسر؟
تو چرا اینجایی؟
تو معافی نگرفتی احمق؟
خوب یادم هست
گفته بودم
ماشه را با دست راست
می چکانند نه چپ!
ونهیبم داد باز:
از زمین بردار زود
جسم تیزی و بزن
روی انگشتت خراش
و بپر تا پشت خط
تا نبازی تو جوانی
در قمار زندگی!
تن ندادم به زبانش
و نکردم خالی
پشت میمک
به دروغی
و حالا می فهمم
که چه رازی داشت در دل
و کجا را می دید
دوربین دوربرد چشمهایش!
1
سرباز منقضی!
نه تواز يادم رفته ای و
نه آن مين لعنتی!
و نه هراس هولناک رسيدن به ته خط،
با آن دل تپيد ن های گر گرفته ومايوس.
2
رنجم می دهد هنوز
معنای نبودن
در صدای سرد و تاريک ميمک
که موج می زد و می جهيد
از نگاه بهت زده ات
چیزی شبيه به آرزوی ماندن!
3
دريغا!
ماندنت را
تدبيری نبود،
انالله وانا اليه راجعون.
4
دستور نظامی
بغض ترکيده ام را بلعيد
و فقط ميمک می دانست
چه عبور سهمناکی از ثانيه ها را
تجربه می کردم.
من آن شمع چکیـــــــــــــده بر زمینـــــــــــــــــــم
به پا خیــــــــــــزم اگر پروانه بینـــــــــــــــــــــم
به چشم من خدا عشق است و عشق است
که بت بیـــــــــرون کشیــــــد از آستیـــــــــــنم
جهــــــــــــان صد بار اگر تکــــــــــــــــــرار گردد
مبـــــــــادم جان اگر غیـــــــــــــرت گزیــــــــــنم
همه صحــــــــــــرا روند و گل بچینـــــــــــــــــند
من امـــــــــــا تا ابد پیشـــــــــــــت نشیــــــــــنم
مثالــــــــــت در وفـــــــــا داری بمــــــــــــــــــــاند
دمـــــــــــادم از پی ات صد آفریـــــــــــــــــــــنم
سر پیـــــــــــری جوان شد بخـــــــــــت محــنت
عصا بشــــــــــــکن که من پــــــــــای آهنیـــــنم
1
باز، بارانِ دبستان
آن سرودِ نازگیلان!
بر لبم جاریست امروز
گرچه بارانی نبارد آسمان!
2
دیر وقتی ست
مانده ام در حسرتِ یک عشق پاک
بوسه ی شیرین باران
بر لب تشنه ی خاک!
3
آسمان را
گاه،
ابر هست و باد نیست!
گاهگاهی،
می وزد بادی ،ولی ابری نیست!
باد ، با ابری اگر یکرنگ بود ،
باز بارانِ دبستان
با ترانه می چکید از آسمان!
4
جوی آبی هست اگر،
باز، در جایی روان،
بغض خیسِ دلِ تنهای من است
نیست باران،نیست باران!
به یـــاد روزهای با تــــــــو بـــــودن
کـــــنار هم، شـبی، لختی غنودن
دمـــــــی آسوده از بازی تــکـــــرار
به بام عاشقی بالــــــی گشــودن
رهـــــــا در آسمان با ماه و پرویــن
به داس عاشقی عیــــشی درودن
در آن خاموشـــی طوفــــــــان آرام
سکوت شب به گوش دل شنـودن
میان خنـــــــــده و گریـه، رخ از هم
به صـوت هه هه و هق هق ربودن
به یاد لحظـــــه های تلخ و شیرین
حدیث عاشقی ها را ســــــــرودن
کتاب خاطراتم می زنم بـــــــــــرگ
که کاچی بهتر ار هیچی نـــــبودن
دیریست
نی ناهنجاریها
واژگون آوایی
در سراپرده ی خاموش سخن
می نوازد یکریز!
وچه سوزناک
در گلو
می شکند بغض بنفش
و دلم می بارد
دانه های اندوه
سرد و خاموش
به خاکستر بود.
مي بـــري دل تا كجا ؟ از ســرم بردار دست
نو مكــن كهنه غمم ، بي خيالـــم شـــو ، برو
بـس كن اين فريـــادها ، از سرم بردار دست
ساده ام ساده بلي ، سـادگي ،جرم منست
نيست دمســــازم ريا ، از سرم بردار دسـت
يا بيـــــــا با مــن بـــزن ، تا تـــهِ عمــرم قدم
يا هميــــــــن حالا بيــــا از سر م بردار دست
سايـــه سنگين مي كني تا سبـك بيني مرا
مي روم تا ناکجا ، از سرم بردار دســت
در هواي گريه ها ،چتر تو قلب منست
معـــدن جور و جفــــا ، از ســرم بردار دست
رنجِ توآسان كشد، صبـرِِ"محنت" ، بي وفا
نگســــلي زنجيرِ پا ، از ســــرم بردار دست
صخره تويي سنـــگ تويي خالي از احساس تويي
سست تر از شيشــــه منم ، خنجـــرِ الماس تويي
شعله ور از عشق منــم بي خبـراز عشـــق تويي
غله ي احســــــاس منــم ، بر تنم آن داس تويي
پنجره ي باز منــم ، عاشــــــــــقِ پرواز منم
نرده ي ديوار تويي ، من ملَكـَـــــم نــــاس تويي
منشآ هر قهـــــر تويي ، باغِ پر از مهــــــر منم
هندسه ي درد تويي خط كـش و مقيــــاس تويي
در دل ِ شطرنجي تو كيـــــش منم مـــــات منم
در ورقَِ بــــــازيِ دل ، دزد تــــــك آس تويي
خســـــته و آواره منـــم ، از رمـــق افتاده منم
فارغ از احــــوالِ من و يــــخ زده احساس تويي
بردبار تر از هميشه،
مي خواهمت !
حالا كه حلقه هاي نازک دلتنگي
دور از دستان كوتاه ما
سايه هاي دراز اندوه را
بر ديوار دل
ترسيم مي كنند !
بيا از سر delete كن فكر بد را
كلاً format بكن از دل حسد را
بكن عشق و صداقت send to all
جهالت hack كن و add كن خرد رامرورت كه مي كنم،
دهان به حسرت و آه
بازترين زاويه را
در ذهن مشبك و هندسي ام
مي لرزاند
مكدر و مرطوب.
كاش!
قبل از رفتن
لحظه اي دايره مي شد
منحني ناقص ما ،آدم ها!
كاشكي من با تــو باشم تـوي قابي
يا كه تو دريـــا شوي ، من مرغ آبي
كاش بودي فصـــل سـرد بي كسي ها
دست هاي مهـربان آفتـــــــابــــــي!
گفتگوها با تو دارم ، ای غریب لحظه ها
روز هایم نیم قرنی شد فریب لحظه ها
آنقدر ناغافل آمد عمر و دارد می رود
که هنوزم مات و مبهوتم به شیب لحظه ها
کرده ایم از دل رها ما بادکنک های صفا
گوئیا ترسیده بودیم از نهیب لحظه ها
دور و بر کم نیست چون لیلی ولی کو همتی؟
نیست مجنونی که افتد در لهیب لحظه ها
ما که کامی تر نکردیم از شراب زندگی
تو منه از کف شراب ناشکیب لحظه ها
بر خیز بیا بی تو مرا نیست بهار
بی روی چو مهتاب توام چیست قرار؟
دلتنگ تر از توده ی ابرم به بهار
برخیز بیا بی تو مرا نیست قرار

